حمد الله مستوفى قزوينى

مقدمهء مصحح 27

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى )

بكوشم به توفيقِ پروردگار * كه اين مى به معنى شود خوشگوار به فردوسى آن مردِ شيرين‌سرا * كنم هم در اين داستان التجا ز روح و روانش در اين داستان * مدد خواهم از عالمِ راستان مگر از پى دولتِ آن روان * شود گفتهء من لطيف و روان چو مانندِ او كس دُرِ مثنوى * نسفته است ، او را كنم پيروى از آن بحرِ ژرف از پىِ دوستان * يكى نهر از بهرِ اين بوستان روان كردم اكنون به شعرى روان * كه از ذوق آن تازه گردد روان بنا كردم اين بوستانِ سخن * بر آن بحر از اين داستانِ كهن ز حُسن عبارت نهادم بنا * به صنعت برآوردم آن را به پا ز دانش بر او برنشاندم درى * كه مثلش نسازد سخن‌گسترى ز عرفان سزاوار آمد كليد * ز تحقيقش آمد چمنها پديد درخت سخن شد در او بارور * حكايتش برگ و لطائف ثمر نكتهاىِ نازك شقايق در او * وز آن باغ دانش پر از رنگ و بو در او عندليب از معانىّ نغز * به لطف آورد ارمغانىّ نغز خرد باغبان شد در اين بوستان * كه بىخَوْ چو بستانِ مينوست آن ز بحر ضمير آبِ حيوانِ نظم * روانست در جوىِ بستان نظم بنا كردم اين بوستان چون بهشت * كه از حُسنِ گفتار دارد سرشت بر اميد آن چون سخن‌گسترى * كنم ، ار خرد باشدم رهبرى مگر بيتى آيد در آن آبدار * كه بخشد گناهم بدان كردگار . . . چو كردم شروع اندر اين داستان * كه آرم به‌هم كار آن راستان در اين خواستم ياورى از خدا * خرد گشت طبعِ مرا رهنما مرا گفت : « چون ايزد دادگر * ترا داد طبعِ روان و هنر ز ايّام پيغمبرِ كامكار * درآور سخن تا بدين روزگار . . . چو مبدأ ز دورِ محمّد بود * از آن يمن نظمت مخلّد شود تواريخ ايّام اسلام را * به دست آور و ز آن طلب كام را ز داننده مردم سخن بازجو * كز آن آبِ كام آيدت بازِجو